غزل شمارهٔ ۲۹۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بلب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمد
چنان آسان که گفتی حرف از دل بر زبان آمد
تو بی پروا ندیدی تا هما بر استخوان ما
ندانستی که گاهی بر سر ما می توان آمد
بخون خوردن چنان دل عادتی دارد که جام می
بدست هر که دید از شوق آبش در دهان آمد
بکج رفتاری و ناراستی عالم چنین مایل
چسان تیر مراد ما تواند بر نشان آمد
بیادم می دهد شیرینی کنج قناعت را
بخاطر هر که آن کنج لب شکرفشان آمد
میان شاهدان باغ هم رشک و حسد دیدم
بجوش از غیرت گلنار خون ارغوان آمد
نداند گر کسی راه گلستان را در این موسم
بگلشن از صدای خنده گل می توان آمد
بامید خلاصی دست و پائی می زند سعیم
در آن دریا که نتوانست ساحل بر کران آمد
کلیم ار عندلیب دل ز دام آمد سوی گلشن
نه بهر گل که از بهر وداع آشیان آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره شوق و احساس عاطفی عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر با بیان احساسات خود، به چالشها و پیچیدگیهای عشق اشاره میکند. او از دشواریهای عشق و حالتهای مختلفی که از شوق و حسرت به وجود میآید، سخن میگوید، و به زیبایی و شیرینی عشق در مقابل تلخیها و مشکلات اشاره میکند. همچنین، شاعر به حسادت و رقابت میان عاشقان و زیباییهای طبیعت پرداخته و در نهایت، به تمایل و آرزو برای رسیدن به معشوق خود اشاره میکند، حتی اگر در این راه با دشواریهایی مواجه شود. عشق، برای او فراتر از یک احساس است و به نوعی هدف زندگیاش تبدیل شده است.