غزل شمارهٔ ۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درین چمن چو گلی نشنود فغان مرا
کجاست برق که بردارد آشیان مرا
حدیث زلف تو از دل به لب چو می آید
بسان خامه سیه می کند زبان مرا
ز بسکه مانده ز پروازم اندرین گلشن
ز نقش پا نشناسند آشیان مرا
به زندگی ننشستی به پهلویم هرگز
مگر خدنگ تو بنوازد استخوان مرا
چو شمع در ره باد صبا سبکروحم
نسیم وصل تواند ربود جان مرا
ندیده کوچهٔ زخمی که دل برون نرود
چو بر دلم گذر افتاده دلستان مرا
چو نخل شعله به باغ جهان به یک حالم
نه کس بهار مرا دید نه خزان مرا
ز بسکه نقش سیهچردگان به دل جا کرد
به تن سیاه چو رگ ساخت استخوان مرا
کلیم وام کن از خامه همزبانی چند
که یک زبان نکند شرح داستان مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از غم و دلشکستگی گوینده حکایت دارد. او در چمنزاری که هیچکس صدای فغانش را نمیشنود، به دنبال کسی میگردد که آشیان و دلش را دریابد. وقتی شعر و یاد زلف معشوق بر زبانش میآید، این احساسات دردناکی را در او به وجود میآورد. او از بیخبر بودن دیگران از حالش و از عدم وجود معشوق در کنارش احساس غم میکند. همچنین، گوینده به تشبیه خود به شمعی در باد میپردازد که روحش سبکی و بیقراری میباشد. او از وعدم شناخت عشقش از دلش و زخمهایی که بر دلش نشستهاند، گلایه میکند و در نهایت از ناامیدی برای پیدا کردن کسی که بتواند داستانش را بفهمد، سخن میگوید.