غزل شمارهٔ ۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در آتش ار فکنم تخم مهربانی را
دهم به تربیتش آب زندگانی را
به دوستی که گرَم دسترس به جان باشد
به مزد کینه دهم دشمنان جانی را
حنای عیش جهان چون شفق نمیماند
دلا ز دست مده اشک ارغوانی را
تعلقم به حیات است وقت پیری بیش
که مفت باختهام موسم جوانی را
غمی ز کار فرو بسته نیست، میترسم
که از بدیههٔ اشکم برد روانی را
به آن رسیده کز آئینه رو بگردانی
چه خوش رساندهای آئین سرگرانی را
به اختیار جهان دلنشین کس نشود
چنانکه منزل بی آب کاروانی را
به سرو خانگی ار آشنا شود قمری
به بال اره کند سرو بوستانی را
کلیم بخت مرا روز خوش نصیب نکرد
مباد یاد کنم عهد شادمانی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با احساسات عمیق و تأملاتی درباره عشق، زندگی و زمان پیری سرشته شده است. شاعر از کاشت تخم مهربانی صحبت میکند که نیاز به تربیت و آبیاری دارد. او به دوستیهایی اشاره میکند که جان او را گرم میکنند و از کینه دشمنان مینالد. شاعر به ناپایداری لذتهای دنیا و ارزش اشکهایش میپردازد و از غمها و ترسهای خود در زندگی سخن میگوید. همچنین بر این نکته تأکید دارد که در زمان پیری، تعلق به زندگی و یادآوری روزهای جوانی افزایش مییابد، و به یادآوری شادیهای گذشتهاش حسرت میخورد. در نهایت، او از بیوفایی روزگار و یادآوری خاطرات شادمانه ابراز ناامیدی میکند.