غزل شمارهٔ ۳۰۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال چشم تو در خاطرم گذر نکند
که از دل آنمژه شوخ سر بدر نکند
شکسته پای تراز من شدست کینه من
که هرگز از دل بیرحم تو سفر نکند
اگر زبان قلم را هزار جا ببرم
بشکوه ات چو رسد قصه مختصر نکند
هوای کوی تو دارند جان و دل اما
که پیش می رود ار گریه راه سر نکند
بپا نمی رودم خاری از ره عشقت
که همچو رشته گوهر ز سر گذر نکند
نمی رسد بمیان طره دلاویزت
که تا زپیچ و خمی کسر از آن کمر نکند
لب کلیم سخن سنج نیست گاه خمار
ز هم جدا نشود تا زباده تر نکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی عشق و دلتنگی را به تصویر میکشد. شاعر ابراز میکند که خیال چشمان محبوبش هرگز از یادش نمیرود و از دلش پاک نمیشود. او از شکایت دل و کینهای که در دل دارد سخن میگوید و میگوید که حتی با نوشتن هزاران داستان هم نمیتواند غم خود را بیان کند. عشق و دلدادگی او به محبوبش همچنان پابرجاست و از جدایی و دوری رنج میبرد. در این شعر، زیبایی و دشواریهای عشق به طور عمیق توصیف شده و نشاندهنده ارتباط پرعمق عاطفی شاعر با معشوق است.