غزل شمارهٔ ۳۰۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به دست صد غم اگر بیدلان اسیر شوند
از آن به است که ممنون دستگیر شوند
زمانه بیتو مرا زنده بهر آن دارد
که در جدایی هم دوستان دلیر شوند
به کنج خاطر من پا کشند در دامن
گر از جهان، غم و اندوه گوشهگیر شوند
ز بس به دور غمت خوشدلی برافتادست
به آن رسیده که طفلان اشک پیر شوند
لباس شید ملایم نمیشود بر تن
به چرب نرمی اگر زاهدان حریر شوند
تلاش نام و نشان نیست بیدلانِ ترا
مگر گهی که به پشت نشان تیر شوند
نمک چشی به کلیم امیدوار بده
ز خوان وصل تو اهل هوس چو سیر شوند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و غم و اندوهی است که جدا شدن از معشوق به همراه دارد. شاعر به این موضوع اشاره میکند که حتی اگر دلی غمگین شود، وجود معشوق و امید به وصالش میتواند دلها را زنده نگه دارد. او به دشواریهای جدایی و تأثیر آن بر روح و روان دوستان اشاره میکند و نشان میدهد که غم معشوق در زندگی دیگران نیز تأثیرگذار است. همچنین شاعر به تلاشهای بیثمر برای افتخار و شهرت اشاره میکند و به اهمیت عشق و وصال در زندگی میپردازد. در نهایت، او خواستار نگاهی پر از امید و عشق به وصال است.