غزل شمارهٔ ۳۰۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چو جرس کار دل ار ناله و فریاد بود
مشنو خنده زخمش ز دل شاد بود
تا بدیدار تو شد دیده بستان روشن
سرو را گفت شکرانه که آزاد بود
دم عیسی ز دلم عقده خاطر نگشود
چون حباب این گرهی نیست که بر باد بود
دانه کشت مکافات دمد از دل سنگ
دام هر صید گهی در ره صیاد بود
حسن محتاج تکلف نبود زانکه بزلف
هیچ نفزاید اگر شانه زشمشاد بود
مرگ فرزند ندید آنکه سخن زاده اوست
کاشکی عمر پدر صد یک اولاد بود
نکنی شکوه ز خونریزی آن غمزه کلیم
رحم عیب است اگر در دل جلاد بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی و تأمل در مسائلی چون عشق، آزادی و مرگ پرداخته است. شاعر از نالهها و فریادهای دل میگوید و به نوعی شادی پنهانی در دل اشاره دارد. او به تحولات روحی ناشی از دیدار محبوب اشاره میکند و به آزادی و شکرگزاری نسبت به آن میپردازد. در ادامه، به دشواریهای زندگی و گیرایی عشق اشاره میشود، و مردی میگوید که زیبایی نیازی به تظاهر ندارد. همچنین به فقدان فرزند و آرزوهای پدرانه پرداخته شده و در نهایت، از عواطف انسانی در برابر سختیها و رنجها یاد میشود. شاعری که از عشق و غمها سخن میگوید، تلاش دارد حس محبت و انسانی را در دل خواننده بیدار کند.