غزل شمارهٔ ۳۱۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عیب را کی به پناه هنرم جا باشد
درد میخانه من بر سر مینا باشد
چون کشی خنجر کین بخت نگین می خواهم
که ز زخم تو نشان بر همه اعضا باشد
کرده ام شرط که پا را نکشم جانب شهر
سرم آنروز که در دامن صحرا باشد
از همان بزم که جز من دگری راه نداشت
بایدم رفت که بهر دگران جا باشد
اغنیا بهره ز اندوخته خود نبرند
که همین خشک لبی قسمت دریا باشد
همچو رگ در قدم راهروان سبز شود
خار سیراب گر از آبله پا باشد
ما که باشیم که کس جانب ما را گیرد
اینقدر بس که شکست از طرف ما باشد
ز آتش داغ گر افروخته دستم چه عجب
که کلیمم من و اینم ید بیضا باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی درد و رنج در زندگی و هنر میپردازد. شاعر به دنبال دلیل و جایی برای آرامش و پناه از دردهایش است. او میگوید وقتی که عشق و غمش به او زخم میزند، نشانههای آن در سراسر وجودش باقی میماند. شاعر، در عین حال، از نخواستن رفتن به شهر و باقی ماندن در دامن صحرا صحبت میکند؛ جایی که احساس میکند تنهاست و کسی به فکرش نیست. همچنین به تبعیض اجتماعی و نابرابری در بهرهمندی از ثروت اشاره میکند. در پایان، شاعر به قدرت و معجزه اشاره میکند و به این باور میرسد که حتی در سختترین شرایط هم میتواند به خود قوت ببخشد.