غزل شمارهٔ ۳۱۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار آمد و جانی بجسم مینا شد
پیاله! چشم تو روشن که باده پیدا شد
عرق فشانیت از تاب می شکیب نهشت
چه قطره بود که سیلاب طاقت ما شد
هنوز رنج تب لرز آفتاب بجاست
چه فیض بود که همخانه مسیحا شد
نه رفع تشنه لبی می کند، نه سوز جگر
دلم خوشست که چشمم ز گریه دریا شد
زدیده رفتی و تاریک شد سراچه چشم
بدل در آمدی و چشم داغ بینا شد
بغیر خار که در پای رهروان ماندست
دگر براه غمت هر چه بود یغما شد
کلیم چاک شد از تیغ او سراپایت
بسینه سنگ چه کوبی کنونکه در وا شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، بهار با زیبایی و نوید زندگی جدیدی به نمایش گذاشته شده است. چشمان معشوق روشن و پر از شوق است و حالتی نشئگی به وجود آورده که دل شاعر را شاد کرده است. اما با وجود رنجهای ناشی از عشق و تبهای وجودی، دل شاعر همچنان امیدوار و راضی است. او اشاره میکند که عشق باعث تاریکی و نگرانیهای عاطفی او شده، اما در کنار این دشواریها، زیبایی و جذابیت آن احساسات را نیز acknowledges میکند. در نهایت، شاعر از جنس رنج و درد که در مسیر عشق به وجود آمده یاد میکند و از حسرت و دلتنگی ناشی از جدایی سخن میگوید.