غزل شمارهٔ ۳۱۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال گلشن رویت بدل گذار نکرد
که مو بموی تنم را چو لاله زار نکرد
اگرچه شانه زسر تا بپای شد انگشت
حساب حلقه آنزلف تابدار نکرد
پیاده وادی دیوانگی بسر نرساند
کسیکه شور جنونش به نی سوار نکرد
چو کوه در ته تیغست سربلندی او
کسیکه شیوه افتادگی شعار نکرد
زبسکه گرد کدورت نشست بر سر هم
بدل جفای خدنگ زمانه کار نکرد
کمال اجر شهادت بآن شهید دهند
که غیر شمع کسش گریه بر مزار نکرد
نبردم از سخن خویش بهره ای که صدف
بگوش از گهر خویش گوشوار نکرد
کلیم باده خون سبیل یک اقلیم
وفا بمستی آن چشم پرخمار نکرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را درباره عشق و درد جدایی بیان میکند. او میگوید که خیال معشوقش مانند گل خوشبو است، اما عشقش باعث نمیشود که او به دیگران بپردازد. شاعر به توصیف احساسات ناشی از دیوانگی و شور عشق پرداخته و بیان میکند که هیچ کس مانند او نتوانسته است به این احساسات عمیق برسد. او به وزنه سنگین زندگی و سختیهای زمانه اشاره میکند و میگوید کسی نمیتواند به خوبی به او وفادار باشد. در نهایت، شاعر به ناتوانی خود در بیان این جذبههای عاطفی اشاره میکند و به وفا و مسلک الکلیاش میپردازد که نشان از سرخوشی و درد در زندگیاش دارد.