غزل شمارهٔ ۳۲۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا مسوز که نازت ز کبریا افتد
چو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد
غمِ زمانه ، ز ما بیدلان ندارد ننگ،
بسان دزد که در خانه گدا افتد
لباس فقر بزاری نصیب هر کس نیست
خوشا تنی که بر آن نقش بوریا افتد
دلم ز همرهی اشک وانمی ماند
نه آتشی است که از کاروان جدا افتد
تلافی ار نکند روزگار عقده گشاست
گره ز هر چه گشاید بکار ما افتد
بغیر دیده که از گریه آب و تابش رفت
که دیده ز آب روان خانه از صفا افتد
چو قرعه در بدنم استخوان شکسته شود
ز ضعف گر بسرم سایه هما افتد
کشنده تر ز مرض منت طبیبان است
خوشست درد بشرطی که بیدوا افتد
حریص چشم طمع دارد از کریم و لئیم
مگس بخوان شه و کاسه گدا افتد
اگر حمایت فقرش کند سپرداری
نمی گذارد کاتش ببوریا افتد
سیاه روزی ما رنگ بست خواهد شد
کلیم اگر بمن آن چشم سرمه سا افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون فقر، غم، و اندوه زندگی میپردازد. او به زیبایی میگوید که نباید به زیباییها و نازها دل ببندیم، زیرا مانند برگهای ریخته، ناپایدارند. اشاره میکند که غمهای روزگار بر دلهای ما نمینشیند و لباس فقر به همگان نمیپوشد. همچنین، بیان میکند که درد به شرطی خوشایند است که انسان در آن تنها نباشد و ارتباطی با دیگران داشته باشد. در نهایت، افسوس از روزهای تیره و غمانگیز زندگی را با کلمات دلنشین و استعارههای پویا بازگو میکند.