غزل شمارهٔ ۳۲۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دست حسنت پنجهٔ خورشید تابان میبرد
ترک چشمت تاخت بر ملک سلیمان میبرد
خوش قماری بیش ازین نبود که در اقلیم حسن
هرکه میبازد دلی آن چشم فتّان میبرد
هر تنکظرفی که نقد صبر او کم میشود
بدگمانی پی به آن زلف پریشان میبرد
ز مغیلان بخت پاانداز سامان میکند
هرگهم شور جنون سوی بیابان میبرد
ای که آب خضر را با می برابر میکنی
کی غمی از خاطر خود آب حیوان میبرد
میشمارد داخل رزقش سپهر خردهبین
گر کس انگشت ندامت را به دندان میبرد
دست ما از کار گر افتاد پر بیکار نیست
تحفه چاک گریبان را به دامان میبرد
سالک راه فنا را میگذارد رشک شمع
کو به یک شب راه هستی را به پایان میبرد
بر ندارد کس شهیدان را ز قربانگاه عشق
کشته را سیلاب خون اینجا ز میدان میبرد
چون طمع غالب شود از جای برخیزد کلیم
نیک و بد را حرص چون سیلاب یکسان میبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تأثیر زیبایی و جذابیت عشق و معشوق بر روح و دل انسان صحبت میکند. شاعر از دست حسن و چشم فتان یاد میکند که میتواند دلها را به شوق بیاورد و به سمت مملکت سلیمان ببرد. در اینجا، عشق و زیبایی به عنوان قمار و بازیهای خوشعطر توصیف شدهاند که کسی نمیتواند از آنها فرار کند. همچنین شاعر به انسانهایی اشاره میکند که در برابر زیبایی، صبرشان تنگ میشود و بدگمانیهایشان را به موهای پریشان معشوق نسبت میدهند. شاعر تأکید میکند که هیچکس نمیتواند از قربانیان عشق خارج شود و عشق، مانند سیل، نیک و بد را به یک سمت میبرد. در نهایت، او به فنا و پایان زندگی اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند انسان را به سمت مرگ و نیستی سوق دهد. به طور کلی، این شعر در جستجوی حلقههای پیوسته عشق و زیبایی و تأثیرات عمیق آن بر دل و جان انسانها است.