غزل شمارهٔ ۳۲۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
وقتی زبار هستی چیزی بجا نماند
کز تو بره نشانی از نقش پا نماند
دنیا ز سخت گیری هرگز بکس نپاید
هرچند بفشری مشت رنگ حنا نماند
در راه بی ثباتی، شادی و غم رفیقند
بر سر گلی نپاید خاری بپا نماند
صبر و خرد بیکدل با شوق او نگنجند
چون سیل میهمان شد کس در سرا نماند
اکسیر سیرچشمی، خاک سیه کند زر
غیرت چو کامل افتد، کس بینوا نماند
نقش قمار طالع، گر اینچنین نشیند
غیر از نشان دندان، در دست و پا نماند
آن غمزه جهانسوز، پروای کس ندارد
آتش چه باک دارد، گر بوریا نماند
ناداری قناعت، همسر بملک داراست
این جوی آب باریک، از سیل وا نماند
باشد کلیم خاموش، پیوسته با دل پر
جامی که گشت لبریز، با او صدا نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به طور کلی درباره زودگذر بودن دنیا و بیثباتی زندگی است. شاعر تأکید میکند که هیچ چیزی در این دنیا باقی نمیماند؛ نه نشانی از انسانها و نه چیزهای مادی. شادی و غم در زندگی همراه یکدیگرند و هیچ چیزی در برابر گذر زمان پایدار نیست. حتی صاحبان قدرت و ثروت نیز از ناپایداری زندگی مستثنی نیستند و در نهایت همه چیز به نابودی میرسد. شاعر در پایان به صبر و سکوت اشاره میکند که حتی در دلهای پر از درد، نمیتواند بیصدایی را تحمل کند. به طور کلی، این شعر نگاهی تلخ به زوال و بیمعنایی زندگی دارد.