نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۴ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم به ملک قناعت نشان نمی‌داند

فغان که این سگ نفس استخوان نمی‌داند

شتاب عمر دلم را به شکوه آورده

جرس به جز گله کاروان نمی‌داند

یکی‌ست انجمن و خلوتم ز شور جنون

که گردباد کنار و میان نمی‌داند

به سان شعله زبانم به عجز راه نبرد

لبم چو جام لبالب فغان نمی‌داند

چه برگ شادی ازین روزگار می‌خواهی

که رسم خنده گل زعفران نمی‌داند

سری که قطع تعلق نکرد از تن خویش

طریق سجدهٔ آن آستان نمی‌داند

هوای زلف تو دارد دلم چو آن مفلس

که غیر هند به عالم مکان نمی‌داند

حریف باخته بی‌صرفه باز می‌باشد

ز هرکه دل ببری قدر جان نمی‌داند

خدنگ ناله ما همچو شعله شمعست

مسافرست و ز مقصد نشان نمی‌داند

به عرض حال دل آن چشم مست وانرسد

ز تُرک نیست عجب گر زبان نمی‌داند

درین زمانه ز هم حُسن و عشق بی‌خبرند

چمن گر آب خورد باغبان نمی‌داند

کلیم ناله من سر به راه نه فلکست

ولی ز دل ره کام و زبان نمی‌داند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر دلتنگی و نارضایتی عمیق شاعر از زندگی و جهان اطرافش است. او احساس می‌کند که دلش هرگز قانع نمی‌شود و با اشاره به نفس و گذر زمان، از بی‌ثمری و بی‌معنایی زندگی می‌گوید. شاعر در تنهایی خود از شور و شوق عشق و جنون سخن می‌گوید و از عدم آگاهی دیگران نسبت به درد و رنجش شکایت می‌کند. او به عشق و زیبایی‌های آن اشاره دارد و فقدان آنها را در زمانه‌ی کنونی احساس می‌کند. در نهایت، شاعری که در شعله‌های عواطفش گرفتار است، به ناتوانی در ابراز احساساتش اشاره می‌کند و می‌گوید دیگران از عواطف او بی‌خبرند.