غزل شمارهٔ ۳۲۷ - در مدح شاهجهان کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به راه فقر مرا این و آن نمیباید
چو راه امن بود کاروان نمیباید
کمال کسب کن اما هنر فروش مباش
دکان خوشست کسی در دکان نمیباید
به روزگار قناعت به هیچ نتوان کرد
مگر برای هما استخوان نمیباید
به راه فقر بلایی چو جمع سامان نیست
اگر به نام رسیدی نشان نمیباید
مرا که روزه محرومیم همه سال است
به روز عید دل شادمان نمیباید
سخن که مبتذل افتاد آسمانی نیست
چو شمع حرف کسی بر زبان نمیباید
کبوتران معانی به برج خویش آیند
برای دزد سخن پاسبان نمیباید
کلیم طایر همت گر آشیان طلبد
جز آستانه شاهجهان نمیباید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بررسی مشکلات و محدودیتهای زندگی میپردازد. او تأکید میکند که در مسیر فقر نباید گام گذاشت و اگر امنیت وجود داشته باشد، کاروانی شکل نمیگیرد. او به اهمیت هنر و کمال اشاره میکند و میگوید نباید هنر را مفت و بیارزش فروخت. همچنین از قناعت در زندگی صحبت میکند و میگوید در روزگار امروز قناعت امکانپذیر نیست، مگر برای کسانی که در سختی زندگی میکنند. او میگوید که اگر افراد به مقام و موفقیت برسند، نباید خود را به نام و نشان محدود کنند. شاعر همچنین بر اهمیت کلام و معانی تأکید میکند و میگوید سخن مبتذل ارزش ندارد. در پایان، او به تلاش و همت کسانی اشاره میکند که برای رسیدن به آرزوهای بزرگ باید به درگاه خداوند توجه داشته باشند.