نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۳ - در مدح شاه‌جهان کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دل را کی آن طاقت بود کز فکر جانان بگذرد

با یک جهان لب‌تشنگی از آب حیوان بگذرد

من راه هجران را بخود هرگز نمی دادم ولی

آتش ره خود واکند چون از نیستان بگذرد

هر کس که بیند حال من داند که هجران دیده ام

آری خرابی ظاهرست آنجا که طوفان بگذرد

بیتو سر شکم بر کنار از بسکه ریزد چشم تر

دامان من گر بفشری آب از گریبان بگذرد

هر موی بر اعضای من کوکو زند چون فاخته

هر گاه در دل یاد آن سر و خرامان بگذرد

خواهم شب و روز توی خورشید و ماه روشنی

کاین تیره‌روزی بس شود شب‌های هجران بگذرد

خاک ره شاه‌جهان تاج سر خود می‌کنم

تا فرق بخت من کلیم از اوج کیهان بگذرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت از دوری معشوق و هجران او رنج می‌برد. او می‌گوید که دلش طاقت دوری را ندارد و حتی اگر با دنیا سیراب شود، باز هم نمی‌تواند از فکر معشوق بگذرد. شاعر به شدت تحت تأثیر آتش عشق و یاد معشوق است و می‌گوید که این آتش مانند شعله‌ای است که او را به سرحد نابودی می‌رساند. او احساس می‌کند که دیگران حال او را درک می‌کنند و بیان می‌کند که ظاهرش به خاطر این ملامت و هجران خراب شده است. شاعر همچنین به اشک‌ها و غم‌هایش اشاره می‌کند و در نهایت امیدوار است روزی که این شب‌های سیاه و هجران به پایان برسد، فرا برسد. در انتها، او به مخلوط شدن خاک پای معشوق با سرنوشتش اشاره می‌کند.