غزل شمارهٔ ۳۴۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کی بود سرگشتگی ها را دل از سر واکند
خویش را دیوانه یک شهر و یک صحرا کند
پا اگر فرسود شاید دستگیر تن شود
همچو نقش بوسه در یک آستان مأوا کند
سود سودای نمک ما را سوی کشمیر برد
اعتباری بخت شور آنجا مگر پیدا کند
دوستان نازک مزاج و ما بسی نازک دماغ
چون کسی اوقات صرف پاس خاطرها کند
در دلی گر ره نداریم آنهم از تقصیر ماست
کس باین سرگشتگی در خاطری چون جا کند
در قدم گلزار دارد ره نورد راه شوق
می زند بر سر اگر خاری برون از پا کند
سیل را در ره مقام از اختیار خویش نیست
مهلتی باید که سد راه را صحرا کند
گر ببزمت دیر می آید کلیم از صبر نیست
موسمی باید که کس آهنگ این دریا کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس سرگشتگی و درد درونی شاعر میپردازد. شاعر به جستجوی آرامش و دست یافتن به خود واقعیاش در میان اجتماع و طبیعت اشاره دارد. او درباره دوستیها و روابط انسانی صحبت میکند و به تلاش برای درک و حفظ این روابط در شرایط سخت اشاره میکند. در نهایت، او به قدرت صبر و زمان در غلبه بر مشکلات و یافتن راهحلهای مناسب تأکید میکند، و این مفهوم را به تصویر میکشد که گاهی برای رسیدن به مقصد، لازم است که موانع و چالشها را پشت سر گذاشت.