نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شمع این مسئله را بر همه‌کس روشن کرد

که تواند همه شب گریهٔ بی‌شیون کرد

زود رفت آنکه ز اسرار جهان آگه شد

از دبستان برود هر که سبق روشن کرد

ناله گفتم دل صیاد مرا نرم کند

این اثر داد که آخر قفسم ز‌آهن کرد

دیده‌اش پاکی دامان مرا خوب ندید

زاهد خشک که عیب منِ تردامن کرد

مار در پیرهنت به که رگ اندر گردن

که به افسون نتوان چارهٔ این دشمن کرد

ناله گر برق شود با دل سنگین چه کند

راهزن را چه غم از اینکه جرس شیون کرد

خانهٔ دیده سیه باد به مرگ بینش

خلوت دل را تاریک همین روزن کرد

سینه را از نمد فقر اگر بنمایم

می‌توان شمع ز آیینهٔ من روشن کرد

چاک را همچو قفس جزو بدن ساز کلیم

تا به کی خواهی از آن زینت پیراهن کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به بیان احساسات و دردهای درونی خود می‌پردازد. او به این نکته اشاره می‌کند که غم و اندوهی که احساس می‌کند را نمی‌تواند به‌راحتی بیان کند و در همین حال، از بی‌توجهی زاهدی صحبت می‌کند که به عیب‌های او پی برده است. شاعر به عشق و دوری نیز اشاره کرده و می‌گوید که گاهی ناله کردن بی‌فایده است و نمی‌تواند راهی برای رهایی از دردهایش بیابد. او در نهایت به فقر و تنگناهای زندگی نیز اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر بخواهد، می‌تواند با وجود فقرش به نور و روشنی دست یابد. این اشعار ترکیبی از اندوه، ناامیدی و جستجوی روشنایی در دل تاریکی هستند.