غزل شمارهٔ ۳۴۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل زغمخواران جز آئین جفاکاری ندید
همچو گوش کو زکس در دهر همواری ندید
آبروی اعتبارم دور شد از دوستان
رشته کز گوهر جدا افتاد این خواری ندید
چون شرر زائیدن و مردم بیکدم می شود
هر که خود را بسته قید گرانباری ندید
با وجود آنکه چون ناسور دارد دشمنی
زخم ما یکبار از مرهم سپرداری ندید
در دیار عشق کانجا جغد را فر هماست
بدشگونست آن سری کز سیل معماری ندید
گر جفا بس کرد دوران مهربان ما نشد
بیش ازین در خویش سامان دلازاری ندید
غیر ازین کان دلبر بیمهر را جان سخت کرد
حاصل دیگر کلیم از ناله و زاری ندید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان ناامیدی و دغدغههای عاطفی شاعر میپردازد. شاعر از تجربههای تلخ خود با دوستان و دلبرانی که به او جفا کردهاند سخن میگوید. او احساس میکند که محبت و دوستی در اطرافش وجود ندارد و هر که در دام دوستیها وارد شده، به درد و رنج دچار شده است. شاعر ابراز میکند که زخمهای عاطفی او همچنان پابرجاست و هیچ امیدی به بهبودی ندارد. در نهایت، او با اشاره به دیار عشق و عدم وجود خوشبختی، به وضعیت ناگوار خود و بیوفایی معشوق قدیمی اشاره میکند و به سرانجامی تلخ از ناامیدی و دلزدگی میرسد.