غزل شمارهٔ ۳۶۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبود
که پشت و رو زخدنگ جفا نشان نبود
چو چشم فتنه گر خویش نگذرد نفسی
که آن جفا جو در خانه کمان نبود
زفیض دیده پاکم ز آب محرم تر
بگلشنی که درو راه باغبان نبود
نشان گرمروان ره طلب اینست
که گرد نیز بدنبال کاروان نبود
زبخت پست، من آن بلبلم که پروازش
اگر بلند شود تا بآشیان نبود
بهیچ جا سخن از بیوفائیش نگذشت
که خون ز دیده داغ وفا، روان نبود
اگر زخلق نهفتیم راز عشق چه سود
گر آتشست نهان سوختن نهان نبود
سرا تهی چو ز سامان شود ز امن پرست
برای خانه به از فقر پاسبان نبود
بصرفه باده خریدن زیان خویشتن است
که می بکس ندهد نشئه گر گران نبود
کلیم سبحه آنزلف اگر بدست آید
بغیر شکر فلک ورد بر زبان نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل اشاره به دردی عمیق و ناکامیهای عاطفی دارد. شاعر از حس تنهایی و بیوفایی سخن میگوید و به روزگار سختی که میگذرانید و همچنین ناکامی در عشق اشاره میکند. او توضیح میدهد که علیرغم تلاشها و آرزوهایش، نشانهای از محبت و وفا نمیبیند. همچنین با اشاره به خوشیهای گذرا و بیثمری آنها، این نکته را میزند که در نهایت، حقایق تلخ عشق و زندگی بر هیچ چیز پنهان نیست و در نهایت، آدمی تنهایی و فقر عاطفی را در زندگی تجربه میکند. شاعر در این شعر حسرت و ناکامی را به زیبایی به تصویر میکشد.