نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۸ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهد

سپند از آتش مهر و وفا نمی خواهد

چو من ببرم در آیم برای جا دادن

تو برمخیز که پروانه جا نمی خواهد

بدام حادثه افتاده را ز عقل چه سود

فتاد کور چو در چه عصا نمی خواهد

عجب که جوهر من رنگ عجز برتابد

زبان تیغ امان از بلا نمی خواهد

فسردگی را بازار آنچنان گرمست

که کاه روی دل از کهربا نمی خواهد

کرم ز بخل به، اما بخیل به ز کریم

بخیل هرگز کس را گدا نمی خواهد

قبول عام ازین بیشتر نمی باشد

که استخوان مرا هم هما نمی خواهد

کلیم سوخته عریان بیسروپائی است

بسان شمع کلاه و قبا نمی خواهد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و دردهای درونی خود می‌پردازد. او از عشق و وفا سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که قلبش فقط جفا را نمی‌خواهد. او به سرنوشت نامساعد و مشکلاتی که در زندگی‌اش با آن‌ها مواجه است، اشاره می‌کند و به نوعی به بی‌فایده بودن عقل در مواجهه با این دشواری‌ها اشاره می‌کند. شاعر حس می‌کند که در جهانی پر از درد و کم‌مهر زندگی می‌کند و به تقدیر و سرنوشت خود اعتراض می‌کند. در آخر، او خود را به صورت یک موجود آسیب‌دیده و عریان توصیف می‌کند که نیازی به تجملات و زرق و برق ندارد. کل شعر بیانگر ناامیدی و فقدان امید در زندگی است.