غزل شمارهٔ ۳۴۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگرچه نخل هنر را ثمر نمیباشد
ز سنگ بدگهران بیخطر نمیباشد
زآه خلق بپرهیز کآینه است گواه
که در زمانه دم بیاثر نمیباشد
درین محیط گر از سود چشم میپوشی
سفینه را ز شکستن خطر نمیباشد
به هر که سینهٔ صد چاک را نمودم گفت
برو که مرهم زخم سپر نمیباشد
سپهر تا پدری میکند نمیبینم
پسر که تشنهٔ خون پدر نمیباشد
دل آن بود که نجوید ز تیغ جور پناه
دمی که سینه سپر شد جگر نمیباشد
ز تیغ خط به مزار شهید خویش کشد
ستیزهجویی از این بیشتر نمیباشد
به نزد پایهشناسان بلندپروازی
به غیر ریختن بال و پر نمیباشد
ز هوش رفته دل ما به خود نیاید باز
به این درازی عمر سفر نمیباشد
سرم ز پنبهٔ مینا سبکتر است کلیم
که مغز در سرم از دردسر نمیباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ناپایداری و رنجهای زندگی است. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت و مفهوم عشق، به انتظارات و ناامیدیهای انسانی اشاره میکند. او به این نکته تأکید دارد که برخی چیزها مثل هنر ممکن است بدون ثمر باشند و درد و رنج از زندگی جدایی ناپذیر است. همچنین، بیان میکند که باید از قضاوتهای نادرست و مشکلات دوری کرد و در نهایت، به اهمیت فشار زنده بودن و ارتباط با دیگران اشاره میکند، حتی اگر دنیا پر از چالشها و خطرات باشد. کلیدواژهها شامل پایداری، امید، رنج و دوری از قضاوتهای منفی است.