غزل شمارهٔ ۳۵۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو شمع گرمی آن بیوفا زبانی بود
شکفتگیش گل کینه نهانی بود
ز زهر فرقت احباب کم نشد تلخی
اگر چه عمری در شهد زندگانی بود
بگرد میکده ها گردم و نمی یابم
از آن شراب که در ساغر جوانی بود
مرا ز کار جهان بیخبر که می گوید؟
گذشتن از همه کاری ز کاردانی بود
ز گلستان تمنا نداشتم رنگی
بغیر ازین که گل اشک ارغوانی بود
خیال آن لب خندان بخاطر غمگین
بسان آب بقا در سرای فانی بود
دل این جفا که ز بیداد روزگار کشید
ستم نبود مکافات سخت جانی بود
بکیش هر که درافتادگی سر آمد گشت
فتادن از همه کس شرط پهلوانی بود
کلیم رنجش یار بهانه جو از ما
عبث نبود تلافی سرگرانی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، بیانگر احساسات عمیق جدایی و غم ناشی از فراق است. شاعر با استعارههایی از شمع، گل و شراب، به توصیف حالات قلبی و روحی خود میپردازد. او از تلخی جدایی و فقدان دوستانش میگوید و تلاش میکند یاد و خاطره لحظات شاد جوانی را زنده کند. در عین حال، او از گذر زمان و ناکامیها در زندگی هشدار میدهد و به حقیقتهای تلخی اشاره میکند که بر دل او سنگینی میکند. شاعر همچنین به پذیرفتن درد و رنجها به عنوان بخشی از زندگی و تلاش برای تلافی غمها اشاره دارد. به طور کلی، متن بیانگر عواطف عاشقانه و اندوهگین فردی است که در جستجوی آرامش و رهایی از دردهای روزگار است.