نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دوش گم کردم ز بیهوشی ره کاشانه را

یافتم باز از نوای جغد این ویرانه را

من که در دام آمدم، نه از فریب دانه بود

غیرتم نگذاشت در دام تو بینم دانه را

دل در آن کو باز یاد سینهٔ من می‌کند

کنج گلخن بهتر از گلشن بود دیوانه را

طالع بد بین که بر چاک دلم خندید و رفت

آنکه مرهم می‌نهاد از رحم، زخم شانه را

شوری از من برنمی‌خیزد به بزم می‌کشان

داغ دارم در خموشی‌ها لب پیمانه را

تا کی ای سر در هوا در آسمان جویی خدا

ذوقی از بالا نشستن نیست صاحبخانه را

آرزوی بوسه از ساقی نه حد چون منی است

مستم و با ترس می‌بوسم لب پیمانه را

در حریم دل چو شمع ناله‌افروزی کلیم

حاجت شمع و چراغی نیست آتشخانه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و حسرت خود سخن می‌گوید و به وضع خراب و بی‌کسی‌اش اشاره می‌کند. او از گم شدن در زندگی و جزیره‌نشینی خود می‌گوید و به نوای غم‌انگیز جغد در ویرانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، اشاره می‌کند. شاعر به وفاداری و غیرت خود بر سر عشق اشاره کرده و بیان می‌کند که هیچ چیزی او را از عشق و یاد محبوبش دور نمی‌کند. او از زخم‌های عاطفی خود و داغی که در دل دارد، حرف می‌زند و از وضعیت بی‌سرانجامش در محفل‌های شاد خاطره می‌کند. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که حتی در درد و ناله‌اش هم باید چون شمع بسوزد و نیازی به روشنی دیگر ندارد، زیرا آتش درونش خود به تنهایی کافی است.