نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

از آن چشمی که می‌داند زبان بی‌زبانی را

نکویان یاد می‌گیرند طرز نکته‌دانی را

به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی

درازی عیب می‌باشد قبای زندگانی را

نمی‌خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد

سپر از سینه کن تیر جفای آسمانی را

کنون کز رعشهٔ پیری به جامم می نمی‌ماند

چه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را

به سان سایه گر از ناتوانی‌ها زمین‌گیرم

ز همراهان نیم واپس بنازم سخت‌جانی را

ز رویش دیده محروم است و گوش از مژدهٔ وصلش

که دوران بسته بر دل شاهراه شادمانی را

دلم سیمای جنگ از چهرهٔ صلح تو می‌یابد

به آن چشمی که بیند در تغافل هم‌زبانی را

بود روزی که می در پردهٔ شب جلوه‌گر ماند

به ظلمت گر نشان دادند آب زندگانی را

کلیم الفت به خار این چمن بهتر بود از گل

که دامن‌گیریش دارد نشان مهربانی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد درک عمیق و معنای زندگی است. شاعر به اهمیت فهم و دانش اشاره می‌کند و می‌گوید افرادی که از زبانِ بی‌زبانی مطلع هستند، می‌توانند نکات مهم را بیاموزند. او به قلب‌هایی که از درد و نارسایی رنج می‌برند و در جستجوی خوشبختی هستند، اشاره می‌کند و به این نکته تاکید دارد که طولانی بودن عمر ممکن است عیب تلقی شود. شاعر همچنین به احساس نارضایتی از زمان جوانی می‌پردازد و مدعی است که در پیری، دیگر انرژی و شوقی برای لذت بردن از زندگی ندارد. او از همراهان ناتوانی‌اش شکایت می‌کند و می‌گوید که در پی جدایی از معشوق، دلش به درد آمده و از خوشی‌ها محروم است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که حتی در سختی‌ها نیز باید محبت و الفت را جستجو کرد و این مسأله را مهم‌تر از زیبایی ظاهری می‌داند.