نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کجاست بخت که تنگش کسی ببر گیرد

نگین لعل لبش نقش بوسه بر گیرد

چنین که صحبت من با زمانه در نگرفت

عجب که بر سر خاکم چراغ در گیرد

بغیر اشک کسی حال دل نمی داند

همیشه طفل ز دیوانگان خبر گیرد

همای تربیت عشق جانور کندش

اگرچه بیضه فولاد زیر پر گیرد

نه آن دهان بشکایت گشاده زخم ستم

که سعی بخیه لبش را بیکدگر گیرد

من آن نیم که کند یار اجتناب از من

همیشه صحبت آتش بشمع در گیرد

بنای خانه آسودگی کلیم نهاد

کزین خرابه همین خشت زیر سر گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس ناکامی و تنهایی انسانی اشاره دارد که در جستجوی عشق و خوشبختی است. شاعر از بخت و تقدیر خود گله می‌کند که هیچ‌کس در کنار او نیست و عشقش بی‌جواب مانده است. او به اشک‌های خود اشاره می‌کند که تنها زبان دل اوست و هیچ‌کس دیگری حس او را نمی‌فهمد. همچنین به قدرت عشق اشاره دارد که استعدادها و ویژگی‌های انسان را شکوفا می‌کند، حتی اگر در شرایط سخت باشد. در نهایت، شاعر از ناامیدی خود در مورد خانه و آسایش صحبت می‌کند که به نظر می‌رسد از خواب و خیال‌هایش فراتر نرود.