غزل شمارهٔ ۳۶۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گردون بشیشه تهیم سنگ کین زند
طالع بشمع کشته من آستین زند
مقبول روزگار نگشتیم و ایمنیم
ما را که برنداشته چون بر زمین زند
چاک دلم نه بخیه مرهم کند قبول
بر هر دو پشت دست چو نقش نگین زند
همچون حباب ذوق خموش کسی که یافت
گر دم زند نخست دم واپسین زند
در محفلیکه تازه در آئی گرفته باش
اول بباغ غنچه گره بر جبین زند
تا رفته ام ز بزم تو بر در نشسته ام
بیتاب شوق بر در صلح اینچنین زند
امروز آرزوی جهان در کنار اوست
خوشوقت آنکه دست بدامان زین زند
شاید که حال دل قدری به شود کلیم
گر بار شیشه دل ما بر زمین زند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به بیان احساسات عمیق و درونی خود میپردازد. او از سنگینی کینه و مشکلات روزگار سخن میگوید و اینکه چگونه سرنوشت بر او تأثیر گذاشته است. شاعر احساس میکند که در دنیای پر درد و رنج، هرگونه مرهم و تسکینی نمیتواند چاک دلش را بهبود بخشد. او به مانند حبابی است که به زودی میترکد و در جستجوی آرامش است. در محفل عشق و زیبایی، نور امید را میبیند و آرزو دارد که به معشوقش نزدیکتر شود. در پایان، شاعر آرزو میکند که حال دلش بهتر شود و دردهایش به پایان برسد.