غزل شمارهٔ ۳۶۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مرغ دلم که روشن ازو چشم دام بود
کشتی باین گناه که بیدانه رام بود
دیدم ز بیقراری خود در ره طلب
آسایشی که قافله را از مقام بود
بگذر ز نام و ننگ که رسوائی آورد
پیوسته روسیاه نگین بهر نام بود
در هند تیره بختی وارون است کار
زان شهد لب همیشه دلم تلخکام بود
هرگز نگشت قابل زخم تو مدعی
پیوسته آب تیغ تو بر وی حرام بود
تا دل نظر بخال تو افکند شد اسیر
مسکین خبر نداشت که این دانه دام بود
زآب سیل تیغ تو قسمت نیافتم
کز تشنگان بر آن لب جو ازدحام بود
امید بوسه ات چه نمک داشت ای کلیم
زان لب که منفعل زجواب سلام بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق میپردازد. شاعر از مرغ دل خود که در دام عشق گرفتار شده سخن میگوید و از بیقراری و آزارهایی که به خاطر این عشق متحمل میشود، پرده برمیدارد. او اشاره میکند که نام و ننگ در عشق مهم نیست و رسوایی تنها یک نام است. همچنین از تلخیهایی که این عشق برای او به همراه داشته و عذابهایی که از سوی معشوق میکشد، ناله میکند. در نهایت، شاعر آرزوی بوسه معشوق را دارد و به زیبایی لب معشوق اشاره میکند که میتواند تسکیندهنده دردهای او باشد.