غزل شمارهٔ ۳۶۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گل در چمن بجز خار در پیرهن ندارد
آب و هوای راحت خاک وطن ندارد
ترک کلاه تجرید بر هیچ سر نچسبد
بتخانه تعلق یک بت شکن ندارد
باشد برای طفلان مینا ز باده بهتر
در چشم اهل دنیا جان قدر تن ندارد
بینند اهل ظاهر تن را طفیل جامه
فانوس ره ببزمی بی پیرهن ندارد
در سرنوشت بختم خط مسلمی نیست
گم می کنم رهی را کان راهزن ندارد
در برگریز تجرید باشد بهار ارواح
خوش وقت مرده ای کو رنگ کفن ندارد
تا کار تیشه آید از ناخن تفکر
گوهر بکان معنی آخر شدن ندارد
از بحر فیض گردد قانع بقطره ای حیف
سرمایه ترقی دزد سخن ندارد
از پاره چوب یک کلک سر کرد چارپاره
گرچه کلیم دستی در هیچ فن ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و عمیقاً از بیعدالتیها و نقصهای دنیا سخن میگوید. او به وضوح نشان میدهد که زندگی پر از درد و رنج است و در این دنیا، آنچه خوشایند و زیباست، کم است. به عنوان مثال، او اشاره میکند که گلهای چمن همراه با خارها هستند و راحتی واقعی در خاک وطن وجود ندارد. همچنین، او لطافتهای ظاهری مانند لباس و جلوههای دنیوی را فاقد ارزش واقعی میداند. شاعر با بیان اینکه در سرنوشت او خط مسلمی وجود ندارد و نمیتواند راه خود را پیدا کند، به ناامیدی و سردرگمی خود اشاره میکند. او همچنین از ارزشهای معنوی و احساسی سخن میگوید و به دنبال عمیقترین معانی زندگی است. در نهایت، او به نقد سخن و ادعاهای تو خالی نیز میپردازد و بر این باور است که واقعیتهای عمیق و اندیشههای واقعی در زندگی ارزش بالایی دارند.