نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۵ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شکفت غنچه و این عقده ام بدل جا کرد

که دهر چون گره از کار بسته ای وا کرد

پسند خاطر یک تن نیم چه چاره کنم

که بی نفاق بیکدل نمی توان جا کرد

بکشوری که سر زلف ها پریشانست

نمی توان سر شوریده مداوا کرد

نه دشمنم برقیبان چرا بمن نرسید

فلک وصال تو را گر نصیب اعدا کرد

کسیکه مشق مدارائی از کمان گرفت

بهیچ خصم نمی بایدش مدارا کرد

که دید دیده گریان من که گریه نکرد

بغیر دوست که پنداشت سیر دریا کرد

بضبط دامنم اکنون سرشک تن ندهد

که طفل خود سر عادت بسیر صحرا کرد

زطره تو هر آن عقده ایکه شانه گشاد

بیادگاری زلف تو در دلم جا کرد

بجور دوست که تن همچو ما نهاد کلیم

بگل حساب شد ار خاک بر سرما کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به توصیف احساسات و عواطف عاشقانه می‌پردازد. شاعر از دردی که در دل دارد و دشواری‌های عشق سخن می‌گوید. او به زیبایی‌ها و پیچیدگی‌های عشق اشاره می‌کند و به این نکته اشاره دارد که در دنیای پر آشفتگی، عشق واقعی دشوار است. شاعر همچنین به حسرت‌هایش درباره وصال معشوق و ناتوانی در فراموش کردن او می‌پردازد و به یادگارهایی که از او در دلش باقی مانده اشاره می‌کند. در نهایت، او با بی‌قراری و دلتنگی به احساس عمیق خود نسبت به معشوق می‌پردازد.