غزل شمارهٔ ۳۷۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
می نشاط نه جام جهان نما دارد
که کیمیای طرب کاسه گدا دارد
براه شوق چو پرگار پایم از جا رفت
اگر بگردم بر گرد خویش جا دارد
بکیش اهل تجرد نماز نیست درست
بمسجدی که سرانجام بوریا دارد
مباش راست که در خاک و خون بود جانت
بگوش هوش نی تیر این صدا دارد
مآل کار دگر روی کارها دگرست
گیاه نیل همان گونه حنا دارد
در آسیای فلک هیچ رسم نوبت نیست
شکست کار همین از برای ما دارد
سبیل تست اگر خون عاشقان، آبست
ور آتشست خود آتش کجا بها دارد
بلای عشق جفای نصیحتش زیبا است
که خار پاخلش سوزن از قفا دارد
سرشک خانه بیتابیم رسانده بآب
بخاکپای تو چشمم امیدها دارد
خوشست با همه آمیزش اندکی پرهیز
حباب خانه ز دریا از آن جدا دارد
علاج ناز طبیبان نمی توان کردن
وگرنه هر مرض مهلکی دوا دارد
ز خار راه ملامت کلیم را چه غمست
که او ز آبله اخگر بزیر پا دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با احساس شوق و عشق به زندگی و مسائل معنوی آغاز میشود. شاعر ابتدا به شدت احساس میکند که هیچ چیز نمیتواند شادی واقعی را به او بدهد و تنها عشق و طرب میتواند او را خوشحال کند. او به درخود بودن و وجودهای پوچ بیاعتناست و اشاره میکند که در دل عشق، درد و رنجی وجود دارد که زیبایی خاصی به نصیحتهایش میدهد. شاعر به موانع و دشواریهای عشق پرداخته و بیان میکند که در این راه، درد و رنج، اجتنابناپذیرند. همچنین به اهمیت پرهیز در عین ارتباط و تعامل با دیگران اشاره میکند. او در نهایت بر این نکته تأکید دارد که عشق و درد آن، در واقع تجربهای طبیعی و لازم در زندگی است و غمها و چالشها نمیتوانند او را از ادامه مسیر خود بازدارند.