غزل شمارهٔ ۳۷۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مریض را چو عیادت کشد دوا چکند
کس بپرسش یک شهر آشنا چکند
چو شانه نوبت چاکم بسینه افتادست
بدست شوق همین چاک یک قبا چکند
گرفتم اینکه سر همتم زچرخ گذشت
کسی بکوتهی بخت نارسا چکند
بدیده کاسه همسایه دل اگر ندهد
دو شیشه خون جگر با خمار ما چکند
مپرس حال دل آندم که در حدیث آئی
کریم چون گهرافشان شود گدا چکند
بهر نواله گرم استخوان دهد ای بخت
تو خود بگو که درین قحط پس هما چکند
کلیم شکوه ز توفیق چند شرمت باد
تو چون بره ننهی پای رهنما چکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل به بیان احساسات و تالمات شاعر در مواجهه با مشکلات و ناکامیها میپردازد. شاعر از عیادت و درمان مریضی سخن میگوید که نشاندهنده تلاش برای بهبود و امید به زندگی است. او اشاره میکند که در مشکلات، دیگران نیز دلسوزی خاصی ندارند و این موضوع میتواند موجب رنجش خاطر او شود. شاعر در ادامه به حس حسرت و ناکامی خود اشاره میکند که ممکن است در زندگی او وجود داشته باشد و بر روی دل دیگران نیز تأثیر بگذارد. او از حال دل خود در حالی که در جمعی حضور دارد مینالد و به تناقضاتی در زندگی اشاره میکند. در نهایت، او نسبت به بخت و سرنوشت خود کنایه میزند و از ناامیدیاش در روزگار قحط و ناداری میگوید، به این معنا که در این شرایط سخت نمیتوان به راحتی راهی برای بهبود اوضاع پیدا کرد. تمام این نکات به شکلی هنرمندانه و با نمادهای ادبی بیان شده است.