غزل شمارهٔ ۳۷۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که از خضر آب بقا نمیگیرد
پیاله را بهجز از دست ما نمیگیرد
ز بینصیبی اهل هنر عجب دارم
که استخوان بهگلوی هما نمیگیرد
میان یک جهتان آنچنان نفاق افتاد
که کاه هم طرف کهربا نمیگیرد
بهاین دماغ که با بوی گل بهسر نبری
چه میکنی که دلت از جفا نمیگیرد
بیا بیا که چنان بیتو زندگی تلخست
که موج دامن آب بقا نمیگیرد
نخورده پیچش و تابی بهکام دل نرسی
گهر بهرشتهی بیتاب جا نمیگیرد
درین خمار به فریاد ما رس! ای ساقی
که غیر رعشه کسی دست ما نمیگیرد
حلاوتی که دل از کنج فقر یافته است
چرا شکر ز نی بوریا نمیگیرد
حنای موسم گل تا نرفته است از دست
کلیم پای گلی را چرا نمیگیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نظر میرسد دربارهی ناامیدی و دشواریهای زندگی باشد. شاعر بیان میکند که تنها کسی که میتواند آب بقا را ببندد، از دستان ما نیست و از بینصیبی اهل هنر و مشکلات نفاقی که در جامعه وجود دارد آشفته است. شاعر به سختیهایی اشاره میکند که باعث تلخی زندگیاش شده و از معشوقش دعوت میکند که بیاید تا از این تلخی کاسته شود. همچنین به حلاوتی اشاره دارد که از فقر حاصل شده و به ناکامیهای زندگی و عدم دستیابی به خواستهها نیز پرداخته شده است. در پایان، شاعر به حیات گل و زیباییهای آن اشاره میکند و خواهان توجه به زیباییها در زندگی است.