غزل شمارهٔ ۳۸۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که بیتو سیاهی ز چشم روشن شد
ز گریه دیده ما همچو چشم روزن شد
جدا ز لعل لبت جام ماتمی دارد
زدم چو بر لبش انگشت گرم شیون شد
برای سوختن آماده ام چنانکه کسی
اگر بر آتش من آب ریخت روغن شد
قفس بدیده مرغ اسیر تاریکست
چه شد که بام و در او تمام روزن شد
زچاک پیرهن آن بهینه را ببین ای بخت
سری ز خواب برآور که صبح روشن شد
زبسکه بر سر هم ریختیم و سبز نشد
بزیر خاکم تخم امید خرمن شد
خیانت است اگر در ره بهشت نهی
کلیم پای تو هر وقت وقف دامن شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر از سیاهی و غم خود میگوید که به خاطر لبهای معشوقش دچار ماتمی بزرگ شده است. او برای سوختن و تحمل درد عشق آماده است و وضعیت خود را با تصاویری از قفس و شمع و آتش توصیف میکند. شعر همچنین به امیدهایی که در دل دارد، حتی زمانی که اندوه و ناامیدی بر او غلبه کرده، اشاره میکند. شاعر از خیانت به عشق و بهشت میگوید و به اهمیت وفاداری و تقدس عشق اشاره میکند. در کل، شعر بیانگر تضاد بین عشق، درد و امید است.