غزل شمارهٔ ۳۸۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش آنزمان که عتاب بهانه ساز نبود
زبان تیغ جفا اینقدر دراز نبود
بروی طوفان روزیکه دیده وا کردم
بروی دریا چشم حباب باز نبود
بلند و پست جهان با هم است پس زچه رو
نشیب بخت مرا طالع از فراز نبود
نشسته ایم بخاک سیه ز طبع بلند
سزای آنکه طبیعت زمانه ساز نبود
گهر خزف بود آنجا که گوهری نبود
هنر غریب شد آنجا که امتیاز نبود
مگیر سهل اگر درد عشق یکروز است
کدام روز تب شمع جانگداز نبود
دمیکه تخته مشق جراحتش بودم
هنوز آن مژه شوخ تیغ باز نبود
شکایتی که دل از زلف تابدار تو داشت
کم از شکایت شمع از شب دراز نبود
کلیم نسبت شمع ار بشعله چسبان شد
بتنگ درزی ربط نیاز و ناز نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مرور زمان و تلخیهای عشق اشاره میکند و از ناکامیها و سختیهای زندگی شکایت دارد. او به یاد میآورد که در گذشته، مشکلات و دردها به این اندازه نبودند و دنیای پرتلاطم امروز، برای او فرصتی برای آرامش باقی نگذاشته است. شاعر بیان میکند که زیبایی و هنر در مکانهایی که ارزش ندارد، به چشم نمیآید و همچنین اشاره دارد که عشق و درد آن همیشگی است و نمیتوان آن را نادیده گرفت. او در نهایت، به شکل زیبایی ارتباط میان عشق و رنج را توصیف میکند و نشان میدهد که زندگی پر از تضادها و تنگناهاست.