غزل شمارهٔ ۳۹۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر کرم در طبع نبود بادهاش پیدا کند
شیشه می ترک سر از همت صهبا کند
سوزن عیسی همی باید که بخت سختگیر
در ره شوقت مرا خاری برون از پا کند
دست ما را میتواند انقلاب روزگار
از گریبان آورد در گردن مینا کند
گوهر قدر عزیزان را سپهر بیتمیز
توتیا سازد ولی در چشم نابینا کند
آنچه اول غرق گردد کشتی امید ماست
گر سراب ناامیدی را فلک دریا کند
همچو شمع آتش زبانم لیک وقت عرض حال
مینشینم منتظر تا گریه راهی وا کند
نزد مستان کشتی می را هنر بیلنگریست
در کف دریاکشان عیبست اگر مأوا کند
بیش ازین نبود که سرکوبی به هم خواهد رسید
بخت دست قدرت ما را اگر بالا کند
گر دلم تنگست چون دستم ازین شادم کلیم
فکر دنیا ره نمییابد که در وی جا کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق، امید و سختیهای زندگی میپردازد. شاعر به طور نمادین از باده و میناس صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که اگر ذات انسانی یا کرم وجود نداشته باشد، بادهای هم پیدا نخواهد شد. او از مشکلات و موانع در مسیر عشق و زندگی میگوید و ناامیدی و غم را به تصویر میکشد. همچنین اشاره میکند که حتی در شرایط سخت، امید و عشق همچنان میتوانند در زندگی نقش داشته باشند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دست ما در دست روزگار است و بخت ما ممکن است تغییر کند، اما در عین حال، درباره دلتنگی و ناکامیهای دنیوی نیز تأمل میکند.