غزل شمارهٔ ۴۰۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دیده را کردی سفید، از انتظار ما مپرس
صبح ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس
آنچه میافتد به دام ما به غیر از رخنه نیست
طالع رمکرده بنگر از شکار ما مپرس
دین و دنیاباز و عالمسوز و ساماندشمنیم
زهره را میبازی، از خَصل قمار ما مپرس
خوارتر از شیشهٔ خالی به بزم بادهایم
عزتی گر بود رفت، از اعتبار ما مپرس
ما نمیگوییم کز هر کس چهها برداشتیم
بردباریها ببین، اما ز بار ما مپرس
ما نه از رُستای عقلیم و نه از شهر جنون
بیوطن چون گردبادیم از دیار ما مپرس
میدهد طغیان اشک ما خبر از شور عشق
گل به دامن بنگر و از خارخار ما مپرس
با وجود خاک پایش توتیا دیدن نداشت
از عرقریزی چشم شرمسار ما مپرس
با گلشن گر زینت رنگست از بو مفلس است
ای کلیم از برگ و سامان بهار ما مپرس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی خود میپردازد. او از انتظار و دلتنگی صحبت میکند و اینکه خود را در شرایط سختی میبیند. اشاره میکند که آنچه برای او اتفاق میافتد، تنها درد و ناامیدی است. شاعر به تضادهای دینی و دنیوی اشاره دارد و از بیاعتباری و خوار شدن خود در جامعه میگوید. او بحث از عشق و شور و طغیان اشک میکند و نشان میدهد که عشق او را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر به فقر و تهی بودن ظاهری اشاره میکند و از زیبایی درونی و معنوی خود دفاع میکند. او از دیگران میخواهد که از زندگی و شرایط او قضاوت نکنند و نشان میدهد که هر کس بار خود را دارد که باید تحمل کند.