غزل شمارهٔ ۴۰۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بروی مرهم مرهم نهیم بر دل ریش
که زخم بر سر زخمست و نیش بر سر نیش
اگر ببادیه چون بیکسان هلاک شویم
زگردباد به بندیم نخل ماتم خویش
پر است خاطر آن بیوفا ز کینه ما
بغایتی که نگردد ز حرف دشمن بیش
بخون فشانی چشم بهانه جوست چنان
که خون زدیده جهد بر رگم زپیکر نیش
دلم ز ناز و نعیم جهان ندارد رنگ
چه جای نقش و نگارست خانه درویش
کلیم بهر خط زخم دلبران تن را
زدیم مسطری از استخوان پهلوی خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان درد و زخمهای دل و جان خود میپردازد. او مرهمی بر دل شکستهاش مینهد، زیرا زخمها و غمها بر سر هم انباشته شدهاند. با بیان اینکه اگر در برابر مشکلات نابود شویم، حداقل نخل ماتم خود را به پا خواهیم داشت. او همچنین به کینه و حسادت دیگران اشاره میکند و میگوید که دلش دیگر توان و رنگ ناز و نعمتهای دنیا را ندارد. در پایان، شاعر به تصویر کشیدن زخمهای جسمی و روحیاش میپردازد و نشان میدهد که درد عشق و جدایی چقدر عمیق و جدی است.