نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۲ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر چه هست مرا بیتو داغ بر سر داغ

زنم ز ناخن هر لحظه حلقه بر در داغ

نشسته بر سر بالین من بدلسوزی

رفیق در شب غم چون فتیله بر سر داغ

چنان نگار شد از نیش غمزه ات مرهم

که تا بحشر نخیزد ز روی بستر داغ

ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق

که هست کوکب بخت سیاهم اختر داغ

تو چون بجلوه در آئی برای دفع گزند

سپند آبله سوزد دلم بر اخگر داغ

درون سینه غم او بمجلس آرائی است

صراحی دل پر خون گواه ساغر داغ

کلیم سوخته را وقف شد که بردارند

ز روی بستر تب چون سیاهی از سر داغ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از داغ و درد عشق خود سخن می‌گوید و به شدت آسیب‌پذیری و غم ناشی از جدایی اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که در هر لحظه تحت تأثیر این درد قرار دارد و در پی مرهمی برای زخم‌هایش است. تصویرهایی از ستاره‌های سوخته و غمزه‌های دلنشین عشق ارائه می‌دهد که نشان‌دهنده عمیق بودن حسرت و فقدانش است. شاعر همچنین به یار خود اشاره می‌کند که در زمان‌های سخت و غم این داغ در دلش شعله‌ور است و در نهایت به حالت استیصال و درونی خود اشاره می‌کند که گویی دچار تب و سوزش است. این شعر تصویری از غم و تنهایی در عشق را به زیبایی ترسیم می‌کند.