نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۵ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

امانم داد هجر بیمدارا تا ترا دیدم

ترا دیدم، چرا گویم که از هجران چه‌ها دیدم

به وصلت دل گواهی می‌دهد اما ز بی‌تابی

به لوح سینه از خط‌های ناخن ناله‌ها دیدم

ز بس با من به دعوی ناله کرد آخر شد افغانش

به پای ناقه‌ات آخر جرس‌ها بی‌صدا دیدم

کجا رفت آنکه می‌گوید بد از نیکان نمی‌آید

به چشم خویش من کار نمک از توتیا دیدم

دروغست آشنایی روشنایی زان مکن باور

سیه شد روزگارم تا نگاه آشنا دیدم

فشاندم تا ز دنیا دست، هر کامی به دست آمد

زدم تا پشت پا افلاک را در زیر پا دیدم

ز کنج بی‌کسی رفتم غبار ننگ سامان را

نمردم تا که این ویرانه را بی‌بوریا دیدم

حبابم بحر هستی را، که تا بگشاده‌ام دیده

به طوفان حوادث خویشتن را مبتلا دیدم

کنون از روشنایی دیده‌ام آشفته می‌گردد

کلیم از بس سیه‌روزی درین ماتم‌سرا دیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم جدایی و هجران سخن می‌گوید. او احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق بیان می‌کند و بیان می‌کند که چگونه این جدایی باعث رنج و بی‌تابی‌اش شده است. شاعر از زخم‌های ناشی از عشق و ناله‌هایی که در دل دارد صحبت می‌کند و به تصویر کشیدن حال خود پرداخته و از ناامیدی و تیره‌روزی‌اش در نتیجه جدایی از محبوبش می‌گوید. او به دنبال روشنایی و آشنایی است ولی به وضوح می‌بیند که زندگی‌اش پر از غم و ویرانی شده است. کشمکش‌های درونی‌اش و اثرات جدایی بر جانش او را در وضعیت ناگواری قرار داده است. در نهایت، شاعر به نوعی از بی‌کسی و غم عمیق خود اشاره می‌کند که در آتش عشق و فقدان می‌سوزد.