غزل شمارهٔ ۴۱۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بوی کین هرگز کسی نشنیده از آب و گلم
گر به خس آتش فتد از مهر میسوزد دلم
چون قلم دارم سر تسلیم را در زیر تیغ
هرکسم سر میزند گویی که خط باطلم
نشئه آگاهیم، لیکن درین نخجیرگاه
بر سر تیر همه مانند صید غافلم
از در و دیوار میگیرم سراغ مرگ را
رهنورد ماندهام در آرزوی منزلم
شمع را مانم که از سیر و سلوکم ناامید
هرکجا هستم زاشک خویشتن اندر گلم
لالهوارم دل ز غم صد چاک شد در بیکسی
هیچکس ننهاد غیر از داغ دستی بر دلم
آرزوی یک دل از من در جهان حاصل نشد
مایه نومیدیم، گویی جواب سائلم
بیثمر نخلم، مرا باری به غیر سایه نیست
سایه خود با خاک یکسانست بنگر حاصلم
تا قیامت خار غم در جان نمیماند کلیم
گر ز دل بیرون نمیآید، برآید از گلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود در مورد عشق و غم سخن میگوید. او به نوعی احساس تسلیم و ناامیدی را بیان میکند، که در عین آگاهی از مشکلات و دردها، همچنان در جستجوی آرامش و عشق است. شاعر میگوید که مثل شمعی است که بدون امید میسوزد و اشاره میکند که درد و غمش مثل خاری در جانش باقی خواهد ماند. همچنین او به تنهایی و بیکسی خود اشاره میکند و هیچکس را جز داغی در دلش نمییابد. در نهایت، او ابراز میکند که این اشکها و دردها همیشه با او خواهند ماند.