غزل شمارهٔ ۴۱۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جذبهای خواهم که از خود نیز روگردان شوم
هرکجا آیینهای پیدا شود پنهان شوم
رنگ آبادی ندارم خانه بیصاحبم
گر خریدارم شود سیلاب آبادان شوم
قرض دار روزگارم، خاطرم زان شاد نیست
چون حباب ار وام هستی پس دهم خندان شوم
ناوک بیداد دوران را نشان باید شدن
آنچنان مگذارم ای غم از نظر پنهان شوم
تا به کی باید به خلقی مختلف یکرنگ زیست
یک نفس آیینه گردم، یک زمان سوهان شوم
کسر حرمت بار میآرد شکستن نان خلق
عزتم گردد طفیلی هرکجا مهمان شوم
قدرتم غالب حریفی را نمیداند که چیست
صد تعدی میکشم از حسن اگر طوفان شوم
هم کهن شد، هم مکرر جامه ناموس و ننگ
گر دلم خواهد لباسی نو کنم، عریان شوم
خواهم از روی تنگ دادن به تاراجش کلیم
فیالمثل گر پاسبان چشمه حیوان شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس تنهایی و بیهویتی سخن میگوید. او به دنبال جذبهای است که حتی خود را فراموش کند و در کنار آن از نابودی و زوال خود میترسد. احساس بیثباتی در زندگی و اینکه نمیتواند به راحتی با دیگران ارتباط برقرار کند، او را نگران کرده است. او به نوعی در تلاش است تا به هویت مدنظرش برسد، اما این تلاشها او را به زنی سرگردان و پریشان تبدیل کرده است. در نهایت، او ابراز میکند که در برابر حوادث و چالشهای زندگی مجبور است با تغییراتی در خود به سازگاری برسد، اما همچنان دچار تضادهای داخلی است.