غزل شمارهٔ ۴۲۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
اشک غمازست خون در گریه داخل کردهام
عکس تا ظاهر نگردد آب را گل کردهام
رفتم از کوی تو چون شخصی که سیلابش برد
ترک جان را بیشتر از طی منزل کردهام
آنچنان کز اشتیاق دانه مرغ آید به دام
من ز شوق ناله خود را در سلاسل کردهام
حرف بیدادش به ناخن میکنم بر چهره لیک
چشم تا بر هم زنم از گریه باطل کردهام
چون گلوی مرغ بسمل خون رود از نامهام
آری آری شرح خونپالایی دل کردهام
یارب این ره کی به پایان میرسد چون ضعف من
همچو نقش پای در گامی دو منزل کردهام
تا کسی بر لب نیارد دعوی خون کلیم
خون فرزندان خود را وقف قائل کردهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق و دردناک را به تصویر میکشد. شاعر از غم و اندوه خود سخن میگوید و بیان میکند که اشکش گواهی بر درد اوست. او از عشق و شوقی بیپایان یاد میکند که او را به زنجیر کرده و آسیبهای عاطفیاش را با تصاویری چون مرغی بیجان و خونین روایت میکند. شاعر به نوعی در حال توصیف حالتی است که با وجود رنج و درد، بر ادامهی مسیر خود اصرار دارد و به نوعی از ضعف و ناتوانی خود ابراز تأسف میکند. او امیدوار است که این راهی که در آن قرار دارد، به پایان برسد، و از خدای خود میخواهد که این عذابی که تحمل میکند هر چه زودتر به سر آید. همچنین، با نگاهی عمیق به روابطش، به قربانیانی که در این مسیر متحمل شدهاند اشاره میکند.