غزل شمارهٔ ۴۱۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دورم از فتنه که در سایه مژگان توام
خاطرم از همه جمعست پریشان توام
ناله هرچند غبار تنم از جا برداشت
طالع دون نرسانید بدامان توام
زانجمن پیشتر از شمع برون خواهم رفت
اینچنین گر بگدازد تب هجران توام
منت دیده دگر بهر تماشا نکشم
بسته ام چشم ز نظاره و حیران توام
گر سررشته نسبت دو بود تاب یکیست
موبمو در هم چون طره پیچان توام
استخوانم همگی شانه شود بعد از مرگ
بسکه در آرزوی زلف پریشان توام
نه بمن سر و سری دارد و نه گل نظری
این ثمر داد هواداری بستان توام
گرم آنم که نهم داغ بفرق تو کلیم
دگر امروز بفکر سر و سامان توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از زبان گویندهای است که از دوری معشوق و رنج هجرت او مینالد. او دلش پر از اضطراب و آشفتگی است و از عذاب فراق رنج میبرد. گوینده به طور نمادین از جوانی و شعله شمع صحبت میکند و نشان میدهد که چقدر شدیداً به معشوقش وابسته است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که حتی پس از مرگ هم آرزوی وصال آن معشوق در دلش باقی خواهد ماند. در نهایت، او نمیتواند از فکر معشوقش و آرزوی دیدار او دست بکشد و در انتظار اوست.