نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۴ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا من از صیقل می آینه روشن کردم

شیشه را شمع ره شیخ و برهمن کردم

آب آهن همه از دیده زنجیر چکید

بسکه چون سلسله در بند تو شیون کردم

لایق برق نشد باد هم از ننگ نبرد

کشته های عمل خویش چو خرمن کردم

در جهان طالع خاکستر صیقل دارم

خود سیه روز و هزار آینه روشن کردم

کنج تاریک من از چشم بد روزن دور

با خیال تو در او دست بگردن کردم

همتم آتش داغ از در همسایه نخواست

من دیوانه از آن جای بگلخن کردم

کاغذ گرده شد از سوزن مژگان تو دل

رنگش از سرمه آن نرگس پرفن کردم

جای یک خار نه در پای و نه در دامن ماند

چشم بد دور که خوش غارت گلشن کردم

فرصت دوختن چاک دلم نیست کلیم

تیغ برداشته تا رشته بسوزن کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دلتنگی و عشق سخن می‌گوید. شاعر از تلاش‌هایش برای پاک کردن زنگارهای دل و روشن کردن آینه عشق حرف می‌زند. احساساتش به شدت عمیق و رنج‌آور است و او از درد جدایی و عشق ناکام خود می‌نالد. با تصاویری زیبا و شاعرانه، درد و رنج خود را به تصویر می‌کشد و در عین حال به زیبایی‌های معشوقه‌اش اشاره می‌کند. نگران آسیب‌هایی است که ممکن است به روحش برسد و در آخر به ناامیدی و بی‌پناهی خود در مقابل عشق اشاره می‌کند.