نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۹ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز سعی بخت مرادی روا نمی‌خواهم

وسیله گر همه باشد دعا نمی‌خواهم

سرای عاریتی قابل نشستن نیست

از آن به خاطر احباب جا نمی‌خواهم

شکستگان را پامال ساختن کفر است

به کنج خلوت غم بوریا نمی‌خواهم

جنان ز دست تهی خوشدلم به همت فقر

که پیر گشتم و در کف عصا نمی‌خواهم

گدا به غیرت من نیست در دیار طلب

هر آن مراد که گردد روا نمی‌خواهم

ز روزگار دو حاجت امید نتوان داشت

اگر به مرگ رسیدم تو را نمی‌خواهم

بتان ز صحبت هم می‌کنند کسب غرور

ترا به آینه هم آشنا نمی‌خواهم

چنان به راه طلب همتم بلند بود

که از سراب جز آب بقا نمی‌خواهم

کلیم از سفر آوارگی چو مطلب شد

جریده می‌روم و رهنما نمی‌خواهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با مضمون ناامیدی و بی‌نیازی از دنیا و مادیات سروده شده است. شاعر به صراحت بیان می‌کند که احساس نیاز به دعا و واسطه‌های دیگر برای به دست آوردن آرزوها و خواسته‌هایش را ندارد. او بر این باور است که زندگی در این دنیای مادی و فانی ارزش نشستن و ماندن ندارد و از کسانی که شکست می‌خورند دل‌سرد شده است. همچنین، او به زشتی حسرت و آرزو در زندگی اشاره کرده و از آن پرهیز می‌کند. شاعر در نهایت نشان می‌دهد که به دنبال حقیقت و معنای عمیق‌تری از زندگی است و از آزار و فریب ناشی از جاذبه‌های دنیوی بی‌نیاز است. او به قناعت و روشن‌فکری در مواجهه با چالش‌های زندگی اشاره دارد و بیان می‌کند که به جای پیگیری خواسته‌های سطحی، به دنبال حقیقت و رسالت واقعی خود است.