غزل شمارهٔ ۴۲۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارم
که از رخش نتوانم که دیده بردارم
زمانه آب متاع کسان خریده و من
نیم پسند زآبی که در گهر دارم
مگر بهانه ماندن شود در آن سر کوی
سرشک ریزم و بازش ز خاک بردارم
بسوی او روم آندم که می روم از خود
زخویش بیخبرم لیک ازو خبر دارم
چو دام هر چه گرفتم بمن نمی ماند
اگر چه هیچ ندارم همین هنر دارم
بکنج خلوت غم همچو شیشه نیمه
کمند وحدتی از اشک بر گهر دارم
زپاسبانی دل آمد بجان چکنم
نمی توانم ازین شیشه دست بردارم
هوای سرکشی نفس دون زیاده شود
به پشت گرمی خشتی که زیر سر دارم
شکسته رنگی خویشم خوش آمدست کلیم
که دائم آینه اشک در نظر دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ناتوانی و حسرتهای خود اشاره میکند. او از قدرت خود آگاه است اما نمیتواند نگاهش را از معشوق بردارد. زمانه به سرعت در حال تغییر است و او به دریایی از احساسات و دردها در دل خود اشاره میکند. شاعر به یاد معشوق میافتد و در حالی که خود را فراموش کرده، از او خبر دارد. به رغم تمام درد و غمها، او هنری از اشک و احساسات را در دل دارد و در تنهایی خود به وحدتی با معشوق میرسد. در نهایت، شاعر به شکسته شدن احساسات و رنگهای درونیاش اشاره میکند و میگوید که همواره در آینه اشکهایش به یاد معشوق است.