غزل شمارهٔ ۴۲۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نمیرم تا براهت برنمی آید تمنایم
نماید تا قدم بیرون نیاید خارت از پایم
زبس گرمست نتواند نشستن هیچکس آنجا
عجب نبود اگر در بزم او خالی بود جایم
چو از آتش فزونتر مضطرب باشد سپند ما
بکویت گر نمی آیم نپنداری شکیبایم
زتیغت چاک چاکم، گر بر آرم از جگر آهی
چو اوراق پریشان می رود بر باد اعضایم
هوای وادی لیلی زبس دیوانه ام دارد
بشهرم گر کسی گم کرد می جوید بصحرایم
متاع دل بهر کس داده بودم باز می گیرم
پریشان طره ای دیدم که بر هم خورد سودایم
برای زخم می ترسم که در تن جای نگذارد
اگر داغ وفا زینگونه می گیرد سراپایم
چو مینا خون من بادا حلالت گر یکی نبود
بسان شیشه در مهرت یکی پنهان و پیدایم
کلیم ار نه غبار درگه افتادگی گردم
نخواهد برد هرگز طالع از پستی ببالایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عواطف و احساسات شدید خود نسبت به محبوب میپردازد. او نشان میدهد که تا زمانی که محبوب او را فراموش نکرده باشد، نمیمیرد و آرزویش برای او هیچگاه پایان نمییابد. شاعر از ناراحتی و اضطراب خود در مواقعی که دور از محبوب است صحبت میکند و تجارب دردناک عشق را توصیف میکند. او احساس میکند که در عشقش مانند شیشهای شکسته در معرض خطر قرار گرفته است و هر درد و زخمی که در این راه تحمل میکند، او را بیشتر میسوزاند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که هیچ چیزی نمیتواند او را از عشق به محبوبش بازدارد و هرچند در وضعیت نامناسبی باشد، تسلیم نمیشود.