غزل شمارهٔ ۴۲۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به دور خویش ز مینا حصار میخواهم
در آن میانه ترا در کنار میخواهم
به توبه نامه نمیشویَم از گُنَه که به حشر
به کف مسوده زلف یار میخواهم
چو چشم حسرتم افتد به تیغ ابروی دوست
یکیست عمر و شهادت دوبار میخواهم
به روی کار جهان رنگ دیگرم هوس است
درین چمن نه خزان نه بهار میخواهم
ستم بود که گل زخم مشکبو نشود
ز تار زلف تو یک بخیهوار میخواهم
غبار اخگر دل را به آب نتوان برد
نسیمی از سر زلف نگار میخواهم
به سیل اشک سپردم سرای هستیِ خویش
ز خود سفر چه کنم خانهدار میخواهم
غبار خاطر از آن میدهم به شِکوه برون
که خاک بر سر این روزگار میخواهم
به بادیه نبرم گر کلیم را چه کنم؟
برای مجنون شمع مزار میخواهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر آرزوهای عاطفی و روحی خود را بیان میکند. او میخواهد در دور خود حصاری از مینا ایجاد کند و محبوبش را در کنارش داشته باشد. شاعر به این اشاره میکند که نتوانسته از گناهان خود توبه کند و دلش برای زلف محبوبش تنگ شده است. او به تلخی میگوید که عمرش و تجربههایش را فقط یک بار میخواهد و به کارهای جهان با نگاه دیگری مینگرد. شاعر با حسرت از زخمی مینویسد که گل نمیتواند از آن رنج ببر، و در نهایت، غم و درد خود را به صورت اشک بیان میکند و آرزوی آرامش و عاشقی دارد. او در جستجوی یک مکان معنوی و آرامش در میانه این همه آشفتگی و غم است.