نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۲ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بس‌که از بار غم دهر گران‌بار شدم

همه ره سجده‌کنان تا در خمّار شدم

شیشه‌ی هیچ دل از مستی من خود نشکست

من به این دل‌شکنان از چه گرفتار شدم؟

خرّم از ابر بهاری نشدم، طالع بین!

که درین باغ چو خار سر دیوار شدم

خواهم آیینه دگر، روی به من ننماید

بس‌که از زشتی خود بر دل خود بار شدم

تا کی ای دل ز غم تنگ‌دهانان زاری؟

من به تنگ آمدم، از وضع تو بیزار شدم

بعد عمری که به خواب من بی‌دل آمد

گریه آبی به رخم ریخت که بیدار شدم

رفتم از هوش، مکن مستم ازین بیش کلیم!

چشم بردار از آن چشم که از کار شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس عمیق غم و ناامیدی شاعر است. او از بار سنگین غم روزگار شکایت دارد و به سجده افتاده و در حالت خمار به سر می‌برد. او از زشتی و درد خود رنج می‌برد و به تصویر خود در آینه نمی‌تواند نگاه کند. شاعر به وضعیت ناخوشایند خود اشاره می‌کند و در نهایت از هوش می‌رود، تا اینکه در خواب بیدار می‌شود. این شعر به نوعی بیانگر تنهایی، ناامیدی و عواطف پیچیده انسانی است.