غزل شمارهٔ ۴۲۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بسکه سودای سر کوی تو پیچد در سرم
در هوایت خانه دشمن بود چون مجمرم
شمع اگر پروانه اش من باشم از دلبستگی
رشته های خویش بندد حله بر بال و پرم
در وجود باطل من نیست یک جو منفعت
مو بمویم خط بطلانی بود بر پیکرم
این تب عشقست نی آتش که بنشیند زآب
من اگر بهتر شوم تب دار ماند بر سرم
تیغ موج من بخون جام من لب تشنه است
سنگ در دامن حباب آمد بچنگ ساغرم
آشنائی از ره بیگانگی چسبانترست
بسکه کم رفتم بدرها روشناس هر درم
بیقراران آشنای جانی یکدیگرند
هر کجا بینم جرس را می طپد دل در برم
نگذرد بر من کسی کزوی نبینم خوارئی
خار بیزد بر سرم گر بگذرد آب از سرم
از سر و سامان چو مهر کیسه برخیزم کلیم
تا نپنداری که همچون سکه در بند زرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شدت عشق و دلدادگی به معشوقهاش سخن میگوید. او بیان میکند که هجران و دوری از محبوبش به اندازهای دردناک است که حتی با وجود کمبودها و سختیها، عشق او به دنبال بهبود و تکامل است. شاعر خود را همچون شمعی میبیند که عاشق پروانهاش است و در عین حال، احساس میکند که هیچ سود و منفعتی در وجودش نیست و همه چیز در او به نوعی باطل و بیفایده است. او عشق را همچون بیماری میداند که هیچگاه درمانپذیر نخواهد بود و در هر جا که صدای آشنایی را بشنود، دلش میتپد. همچنین، تأکید میکند که هرگز از خواب و آرزوهایش دست نخواهد کشید و حتی اگر مشکلاتی بر سر راهش باشد، عشقش را رها نخواهد کرد.